ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

اندیشه هایی بر یک عمر دوستی






پنه لوپه کرافورد
ترجمه نغمه رضایی

چگونه می شود آغاز کرد شرح رفاقتی را که بیش از چهل سال، سه قاره و فرهنگ هایی بس متفاوت را دوام آورده است؟ شاید نقل کوتاهی از چگونگی ملاقات من و ژاله کاظمی، نقطه شروع مناسب را بیافریند. در سال 1963، بعد از فارغ التحصیلی به عنوان یک پیانیست از دانشکده موسیقی آمریکا، به سالزبورگ در اتریش رفتم تا تحصیلاتم را در آکادمی موتزارت دنبال کنم. آنجا آمیخته ی دوستی نزدیکی با دو موسیقی دان ایرانی، گلنوش خالقی و لوریس چکنواریان شدم و نیز شیفته زبان و فرهنگ فارسی. از گلنوش داستان های زیادی درباره دوستش ژاله کاظمی ، که خود افسانه ای در صنعت دوبله فیلم شده بود، شنیدم. یک سال بعد از رفتنم به رم، ایتالیا، تلفنی از گلنوش داشتم که می گفت ژاله برای تعطیلاتی طولانی به رم می آید و من باید برای ملاقاتش به فرودگاه بروم. به پیشنهاد او عمل کردم و در زمانی بسیار کوتاه در ژاله خویشاوندی روحی یافتم: از آن گونه که دوست یک عمر زندگی می شود.
با هم به آمریکا سفر کردیم و آنجا او قسمتی از خانواده بزرگ من شد. در طول سال های بسیارِ دوستی مان، چه ژاله در آمریکا بود چه در ایران، ما با هم ارتباط نزدیک داشتیم و شادی ها و سختی هایمان را تقسیم می کردیم. اطمینان دارم که درگیری هر یک از ما در عرصه های هنری مبین نزدیکی ماست. هیجان ژاله را به خاطر می آورم هنگامی که حرفه کاملا تازه ای را به عنوان یک نقاش آغاز کرد و اولین نمایشگاه انفرادی اش را در واشنگتن دی.سی بر پا داشت. در نقاشی همان جدیتی را داشت که با خود به حرفه اش در فیلم و تلویزیون برده بود، مولد بدنه بزرگی از آثار بسیار متنوع به سبکی که منحصر به خود او بود. او همچنین دوستی حامی برای من بود، مشتاق شنیدن و حرف زدن درباره موسیقی و همیشه حاضر در مواقعی که در واشنگتن کنسرت داشتم. اغلب درباره فعالیت هنری مشترکی حرف می زدیم که شامل موسیقی من و صدا و نقاشی او می شد، ایده ای که فکر کردن به آن لذت بخش اما عملی ساختن آن، به خصوص با همکارانی جدا شده توسط جغرافیا و مقتضیات حرفه ای متفاوت، سخت بود.
از زمانی که ژاله را دیدم این احساس را داشتم که او را در زندگی دیگری می شناخته ام. تفکراتم درباره وقایع و افراد به ندرت او را متعجب می کرد، و همین طور برعکس. او شخصیت پیچیده ای بود – داناتر از سنش، احساسی، فهیم ، حساس و بسیار باهوش – تمام مشخصاتی که در خدمت هنر او و روح بیقرارش بودند. ژاله را عمیق دوست داشتم، بسیار دلتنگش هستم و زندگی من به خاطر شناختن او غنی تر شده است.

یادداشتی از غلامعباس فاضلی:
در طول هفت سال آشنایی با ژاله کاظمی، من چیزی از پنه لوپه کرافورد نمی دانستم. در واپسین دیدارم با ژاله در 26 بهمن ماه سال 1382 او درباره «پنی» با من صحبت کرد. اشاره کرد که «پنه لوپه کرافورد» صمیمی ترین و پایدارترین دوست او از دوران جوانی اش تا آن روز بوده است. او آدرس و شماره تلفن «پنه لوپه» را به من داد و به من توصیه کرد اگر نشانی از او را خواستم بدانم ژاله هرکجای دنیا که باشد «پنی» از حال او خبر دارد. حدود 67 روز بعد از آن دیدار، ژاله در آن سوی دنیا درگذشت. اما در طول شش سال بعدی به دلائلی که برای خودم هم معلوم نیست و شاید بخشی از آن به هولناک بودن مصیب مرگ ژاله مربوط می شد، من عملاً از هرگونه رجوع به خانم کرافورد خودداری کردم. بالاخره در بیستم مرداد ماه سال جاری من نامه ای پستی را به آدرس خانم کرافورد ارسال کردم.

«خانم کرافورد عزیز
در آخرین دیدارم با ژاله کاظمی در آستانه ترک ایران و قبل از مرگش (فوریه 2003) او به من آدرس و شماره تلفن شما را داد و توصیه کرد با شما تماس بگیرم. من نمی دانم چرا این همه تماس با شما را به تأخیر انداختم... بیش از 5 سال!
من و همسرم سارا در 7 سال آخر زندگی ژاله از دوستان بسیار صمیمی او بودیم. پس از مرگ ژاله من مقاله ای درباره زندگی و مرگ او نوشتم. این مقاله که در ژوئن 2004 منتشر شد بازتاب های گسترده ای در ایران داشت و باعث شد تا بی اعتنایی های سالهای آخر به ژاله جبران شود. (متن فارسی آن در وبلاگم موجود است) و در مارس 2006 ژاله در نظرخواهی عمومی از منتقدان ایرانی به عنوان «بهترین دوبلور زن تاریخ دوبله فارسی» شناخته شد. علت اینکه حالا برای شما این نامه را می نویسم اولاً عمل کردن به توصیه ژاله است، و ثانیاً اینکه برای بزرگداشت ژاله کاظمی وبلاگی را راه اندازی کرده ام و می خواستم از شما خواهش کنم عکس هایی که از گذشته با ژاله دارید و همچنین عکس هایی از خودتان را، تا حد امکان با وضوح بالا برایم ایمیل کنید. ( ژاله تصویر چندتای آنها را در آخرین نامه ای که هنگام اقامت او در ایران برایش فرستادید نشانم داد) و در پایان خواهش کنم اگر برایتان مقدور باشد مقاله ای یا خاطره ای از ژاله کاظمی به زبان انگلیسی برای من بفرستید تا آن را در وبلاگ ژاله بگذارم.» [در آن زمان سایت "پرده سینما" راه اندازی نشده بود]
در پانزدهم شهریور ماه ایمیل خانم کرافورد به من رسید. که ترجمه آن به شرح زیر است:
«غلامعباس فاضلی عزیز
نامه شما که برای من در شمال میشیگان ارسال مجدد شده بود [پنه لوپه در زمان تحویل نامه به آدرس اش در شهر محل اقامت خودش نبوده و نزدیکانش او، نامه را به آدرسی که وی در آن به سر می برده ارسال مجدد کرده بودند] مرا به شدت تکان داد. ژاله صمیمی ترین دوست من بود. من اغلب به او فکر می کنم و از دست دادن او فقدان بزرگی برای من به شمار می آید. در چهل سال مدت دوستی مان، من اغلب احساس می کردم ما به طریقی در زندگی دیگر، همدیگر را می شناخته ایم. او از پس گذشت سال های عمرش فرزانه، حساس، و دارای بعد بود. عجیب نیست که او توانست به درون حساسیت های شخصیت یک فیلم راه یابد و آن را به درون زندگی خود بکشد؛ و اغلب احتمالاً بهتر از آنچه بازیگر اصلی انجام داده بوده. او یک هنرمند بود. من بسیار خوشحالم که شما فضائل او را در وبلاگ تان گرامی می دارید.
از آنجا که من در خانه نیستم، بنابراین به همه عکس هایم دسترسی ندارم. همچنین نمی توانم به راحتی آنها را با وضوح بالا برای شما بفرستم (ما در منطقه ای روستایی از میشیگان هستیم، جایی که در قرن بیست و یکم هنوز از اینترنت پرسرعت بهره مند نشده است) ما در اواسط اکتبر به منطقه «آن آربور» خودمان بازمی گردیم. و من خوشحال خواهم شد که آن هنگام درخواست شما را اجابت کنم. و البته خوشحال خواهم شد که درباره خاطراتم از ژاله بنویسم. از حالا فکر کردن درباره آن را شروع می کنم. ژاله شخصیتی پیچیده بود و من می خواهم با آنچه می نویسم منصفانه شخصیت او را مورد بررسی قرار دهم. این متضمن صرف مقداری زمان و تفکر خواهد بود. من امیدوارم این زمان بندی مورد موافقت شما باشد.
مجدداً از شما به خاطر نامه تان ممنونم. و همچنین از تلاشتان در جهت پاس داشتن خاطره ژاله. ما همه او را دوست داشتیم و زندگی ما با شناختی که از او به دست آوردیم غنی تر شد.
با بهترین آرزوها
پنی کرافورد





در پاسخ به این نامه، من شعری از امیلی دیکینسون را برای او ارسال کردم:

«اگر قرار بود در پاییز بیایی؛
تابستان را کنار می زدم
با نیم لبخندی و تکان دستی
همچون خانمی که مگسی را

اگر می توانستم سال دیگر ببینمت
ماهها را می فشردم و گلوله می کردم
و هر یک را در گنجه ای می نهادم
مبادا شمارشان را از دست بدهم

اگر فقط چند قرن تأخیر می کردی
قرنها را بر سر انگشت می شمردم
و از هم کم می کردم تا آنکه
پنجه ام به دورترین دیار فرو افتد

اگر یقین داشتم که هرگاه جان بسپارم
تو به من خواهی پیوست
جانم را چون پوستی اضافی می کندم
و بی درنگ ابدیت را برمی گزیدم

اما اکنون که یقین ندارم
چه فاصله ای میان من و توست
جدایی رنجم می دهد چون زنبور شاخدار
که جای گزش اش پیدا نیست

خانم کرافورد عزیز
سپاس برای نامه پرمهرتان
که برای من بسیار بزرگ است
غلامعباس فاضلی»

اما با گذشت زمان خبری از مقاله و عکس های موعود نشد! من درگیر راه اندازی سایت "پرده سینما" بودم و فرصت کمی برای پیگیری مقاله «پنی» داشتم. با این حال در دهم آذر ماه سال جاری ایمیل دیگری برای خانم کرافورد فرستادم:
«خانم کرافورد عزیز
من همچنان در انتظار مقاله شما هستم
با سپاس
غلامعباس فاضلی»

در دوم دی ماه خانم کرافورد به ایمیل من پاسخ داد:
«غلامعباس فاضلی عزیز
این یادداشتی است برای عذرخواهی از اینکه تاکنون آنچه شما درباره ژاله کاظمی خواسته اید را ارسال نکرده ام. او اغلب و به شدت نزد من جا دارد و قصد دارم سوابقی را که شما خواستار آن هستید را برایتان بفرستم. اتفاقات گوناگون و حالا تعطیلات مانع شده اند. امیدوارم آنچه شما خواسته اید را برایتان فراهم کنم. به زودی پس از ابتدای سال نو.
با آرزوی بهترین ها
پنی کرافورد


و سرانجام در 29 دی ماه ایمیل خانم کرافورد که عکس هایی استثنایی از ژاله کاظمی در دوران های مختلف پیوست آن بود به دست من رسید:

«غلامعباس فاضلی عزیز
از عکس خیره کننده و زیبای کریسمس که برایم ارسال کرده بودید سپاسگزارم.
سرانجام زمانی یافتم تا عکس ها را گردآوری کنم و برخی افکارم درباره دوستی با ژاله را بر کاغذ بیاورم. نوشتن دشوار بود چراکه دوستی ما شخصی بود و لزوماً قابل ترجمه به چیزهایی که برای همکاران شغلی او جالب است نیست. شما و همسرتان به عنوان دوستان محرم اسرار ژاله باید بدانید که چگونه من و او در زندگی یکدیگر مهم بودیم. من امیدوارم آنچه نوشته ام روایت احترام عمیق من به او باشد. اگر شما آن را برای استفاده در وبلاگ تان نامناسب تشخیص دادید و ترجیح دادید که آن را چاپ نکنید، من دلخور نخواهم شد.
من برای شما ده عکس از دوران های مختلف می فرستم. برخی بهتر از بقیه هستند. ولی آنها [در کنار هم] نمایانگر وسعت دوستی ما می باشند. لطفاً در مورد آنچه از بین آنها می پسندید احساس آزادی کنید. آنها با وضوح بالا نیستند چراکه شما آنها را برای انتشار در وب استفاده می کنید. با این حال اگر آنها نیاز به وضوح بالاتر داشتند، لطفاً این اجازه را به من بدهید که بدانم دوست دارید کدام را استفاده کنید. که من آن را با وضوح بالاتر برایتان خواهم فرستاد.
آرزو می کنم تسلط من به زبان فارسی بیشتر بود تا می توانستم با راحتی بیشتری آنچه شما درباره ژاله نوشته اید را بخوانم. در برخی موارد، وقتی اندکی کم مشغله تر بودم کتاب های واژه نامه (دیکشنری) فارسی خودم را بیرون می آوردم و برخی اوقاتم را به ترجمه می گذراندم.
من بسیار خوشحالم که شما برای عزت بخشی به ژاله فرصتی پیدا کرده اید. و افسوس می خورم که او اینجا نیست تا خودش، خود را بخواند!
بهترین آرزوها برای شما و همسرتان
پنی